باز باران ...


유♥웃انــتــهـاے عـشــــق유♥웃

˙·٠•●♥هـر جـا کـه عـشـــــــق اســـت زنـבگے آنــجــاســت ♥●•٠·˙

باز باران بی ترانه ...

باز باران با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها می چکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم

باز ماتم ...

من به پشت شیشه تنهایی افتاده

نمیدانم ، نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست ...

نمیفهمم چرا مردم نمی فهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست...نمی فهمم ...

کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده

کجایش بوی عشق و عاشقی دارد ... نمی دانم ...

نمیدانم چرا مردم نمیدانند

که باران عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلها ست...کجای مرگ ما زیباست...نمیفهمم

بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست ...

و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد خدا هم خوب میداند

که این عدل زمینی ، عدل کم دارد ...




برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در یک شنبه 12 خرداد 1392برچسب:,| ساعت 13:12| توسط کیمیا| |

قالب ساز pinkthem